daroo
daroo

پسري به مادرش گفت با اين قيافه ترسناك چرا اومدي مدرسه؟ مادر گفت غذات رو آوردم نميخواستم گرسنه بماني پسر گفت اي كاش نيامده بودي تا باعث خجالت و شرمندگي من  نشي .... هميشه از چهره مادرش با يك چشم خجالت ميكشيد چند سال بعد پسر در شهر  ديگري دانشگاه قبول شد  و همون جا كار پيدا كرد و ازدواج كرد و بچه دار شد خبر به گوش مادر رسيد مادر گفت بيا تا عروس و نوه هايم رو ببينم اما پسر ميترسيد كه زنش و بچه اش از ديدن پيرزن يك چشم بترسن .... چند سال بعد به پسره خبر دادن كه مادرت فوت كرده ..... وقتي رسيد مادر رو دفن كرده بودن و فقط يك يادداشت از طرف مادرش واسش مونده بود پسره عزيزم وقتي 6 سالت بود تو تصادف يك چشمتو از دست دادي اون موقع من 26 سالم بود و در اوج زيبايي بودم و به عنوان مادر نميتونستم ببينم پسرم يك چشمشو از دست داده واسه همين يك چشممو به پاره تنم دادم تا مبادا بعدا با ناراحتي زندگي كني پسرم . مواظب چشم مادرت باش ... اشك در چشمان پسر جمع شد ... ولي دير شده بود!🥀

امتیاز:
بازدید:
برچسب: ،
موضوع:
[ ۳ شهريور ۱۳۹۹ ] [ ۰۸:۳۲:۱۸ ] [ daroo ] [ نظرات (0) ]
[ ]
.: Weblog Themes By tibablog :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
لینک دوستان
لينكي ثبت نشده است
نظرسنجی
لینک های تبادلی
فاقد لینک
تبادل لینک اتوماتیک
لینک :
خبرنامه
عضویت لغو عضویت
پيوندهای روزانه
لينكي ثبت نشده است
پنل کاربری
نام کاربری :
پسورد :
عضویت
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
آمار
امروز : 0
دیروز : 0
افراد آنلاین : 1
همه : 0
موضوعات وب
موضوعي ثبت نشده است
امکانات وب